چكيده :
رسالة حاضر كه شرح سي غزل از ديوان غزليات مولانا ، آن عارف پاكباخته عرفان اسلامي و عشق الهي است ، بنام ديوان شمس از غزل شماره 181 الي 210 با استفاده از نسخة تصحيحي مرحوم بديع الزمان فروزانفر مي باشد كه شامل زندگي شاعر و شمس تبريزي و مختصري از زندگي سيد برهان الدين محقق ترمذي ، حسام الدين چلبي كه به نحوي در زندگي عرفاني و سمت و سوي اشعارمولانا مؤثرند، نگارش يافته است . درادامه كار سير غزل و سبك شعر بعد از اسلام ،تا قرن هفتم . عرفان مولوي و آشنايي كلي با ديوان شمس و سبك شعر مولانا و آثارش به صورت مختصر با استفاده از منابع مذكور و شرح غزليات با مفهوم كلي و پيام غزل و وزن و قافيه و شرح لغات و اصطلاحات و صنايع بديع لفظي و معنوي در قالب زيباشناسي و معني ساده و مضمون غزل و نگاهي ديگر به بيت ، و درصورت وجود شواهدي از مقالات شمس عيناً آورده شده است .
در بخش پاياني ، فهرست لغات و اصطلاحات ، آيات ، احاديث ، منابع و مأخذ رسالة حاضر كه قطره اي از درياي بيكران عرفان و عشق مولانا به شمس تبريز كه در ديوان شمس تجلّي يافته است ذكر گرديده است .
تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد .
مقدمه
زندگي مولانا :
جلال الدين محمد معروف به مولانا جلال الدين رومي(منسوب به روم يا آسياي صغير) بي شك برجسته ترين شاعر صوفيست كه ايران به وجود آورده است . او درپاييز 607هـ ق (1207م) در بلخ زاده شد ، ولي اندكي پس ازاين تاريخ حسادت علاءالدين محمد خوارزمشاه ، پدر او محمد بن حسين خطيبي بكري معروف به بهاء ولد بن ولد را ناچار ساخت كه موطن خود را ترك گويد وروانه مغرب شود. بنابرداستان مشهور او در 607 هـ ق (1212م ) از نيشابور گذشت و شيخ فريدالدين عطار را ملاقات كرد كه گويند جلال الدين خرد سال را درآغوش گرفت ، بزرگي او را پيشگويي كرد ، و دعاي خير خويش را با نسخه اي از منظومه اش « الهي نامه » بدو ارزاني داشت . تبعيديان از نيشابور به بغداد و مكه و سپس به ملطيه رفتند و چهار سال درآنجا ماندند . در پايان اين مدت به قونيه نقل مكان كردند . به شهري كه بعداً پايتخت علاءالدين كيقباد سلجوقي شد . بهاءالدين پدر جلال الدين در628هـ ق (1231م ) وفات يافت . جلال الدين در بيست و يك سالگي در لارنده با بانويي گوهر نام دختر لالاشرف الدين سمرقندي ازدواج كرد . اين زن دو پسر آورد، علا،الدين و بها،الدين سلطان ولد. پسر اولش در قونيه درحين فتنه يي كشته شد . ولي پسر دوم كه درسال 622هـ ق متولد شده بود به خاطر سرودن قديمي ترين نمونه هاي شعر تركي كه دردست است در خور اعتناست . اين اشعار 156 بيت و دريك مثنوي بنام « رباب نامه » كه در700هـ ق تأليف شده گرد آوري شده است . جلال الدين مدتي پس از آن ( ظاهراً با از دست دادن همسر اولش ) بار ديگر ازدواج نمود و ازاين ازدواج دوم داراي دو فرزند ديگر شد يكي پسر و ديگري دختر.او در672هـ ق (1273م) وفات يافت و درمقبرة پدرش كه در628 هـ ق به فرمان علاءالدين كيقباد سلطان سلجوقي در قونيه ساخته شده بودبه خاك سپرده شد. ( تاريخ ادبيات ايران، ادواردبراون ترجمه غلامحسين صدري افشارص200-201 )
با مولانا و آثارش :
1ـ مولانا در قبال تدريس اجرت قليلي دريافت مي كرد ، نيم دينار عايدي داشت . (مناقب العارفين، ص 439 ) او يك زن بيش نداشت و از غلام و كنيز درخانة او خبري نبود . ياران واقعي مولانا از طبقات عامه بودند .
دوستداران خودرا به تأمين معاش ازطريق حلال فرا مي خواند . مولانا وقتي درمجلس پروانه كاسه هاي زرو سيم را برسر سفره مي بيند لب به غذا نمي زند و به سماع برمي خيزد :
به خدا ميل ندارم نه به چرب و نه به شيرين نه بدان كيسه پر زر نه بدين كاسة زرين
( مناقب العارفين ج 1 ص 191)
بين اطرافيان مولانا افراد والا مقام اندك بودند . كساني نظير معين الدين پروانه ، امير بدرالدين گهرتاش . احترام بزرگان بر مشايخ نام آور عرف آن روزگار بود . (گولپينارلي، مولانا ، ص 331 ) ياران واقعي مولانا از طبقات عامه بودند . مولانا آنان را دوست داشت . برخي از مريدان اصلي وي كساني بودند كه باپدر او مهاجرت كرده بودند. (نفحات الانس ، ص 603)
روزي معين الدين گفته بود كه مولانا پادشاهي بي نظير است و گمان نمي كنم كه در قرنها سلطاني چون او به ظهور برسد اما مريدانش مردمي نا اهلند ، اين سخن به گوش مولانا رسيد . نامه يي به معين الدين پروانه نوشت كه اگرمريدان من مردمي نيك بودندخودمن مريدايشان مي شدم. (مناقب العارفين ، ص 129 ) او در خطر ناكترين لحظات هم مردم را تنها نگذاشته است. چون لشكر بايجو قونيه را محاصره كرد، مردم دست از ياري حكومت شسته و ترسان پيش مولانا آمدند . مولانا شبانه خانة خود را ترك كرد و بر فراز تلّي كه بالاي خيمة بايجو قرار داشت رفت و به فراغت به نماز ايستاد . سحر گاه به قونيه باز گشت و گفت هيچ چشم زخمي بر شما نخواهد رسيد و فرمود مگر سلطان ما محمد ( ص ) نفرمود كه اَنَااَشْجَعُ الناس ؟ آنگاه غزلي آغاز كرد .
من اين ايوان نُه تو را نمي دانم نمي دانم من اين نقاشي جادو را نمي دانم نمي دانم
( مناقب العارفين ، ص 262 )
مولانا كه پيوسته چهره اي خندان و سخني دلنشين داشت و به خانواده اش مهر مي ورزيد و دائماً در گفتارهايش لطيفه ها و نكته ها نهفته بود ، همة انسانهارا همسفر يك طريق و هم قافلة يك كاروان مي ديد . (مناقب العارفين ، ص 133)
اين همه عربده و تندي و ناسازي چيست ؟ نه همه همـره و هم قافله و هم زادنـد ؟
( كليات شمس ، ج2 ، ص 138 )
در باره كرامت وقتي به مولانا مي گويند كه حاجي بكتاش خراساني آب را به خون بدل مي سازد مي گويد : « كاشكي خون را آب كردي ، چه آب طاهر را نجس كردن چندان هنري نيست . » (مناقب العارفين ، ص 498 )
درفيه مافيه آمده است . « در حكايت كرامات مي فرمود گفت يكي از اينجا به روزي يا به لحظه يي به كعبه رود چندان عجيب و كرامات نيست ، باد سموم را نيز اين كرامت هست . كرامت آن باشد كه ترا از حال درون به حال عالي آرد و از جهل به عقل . » (فيه مافيه ، ص 118 )
آثار مولانا :
1ـ مثنوي : اين اثر به دليل قالب شعري آن به نام مثنوي خوانده شده است . در شش دفتر و به نظر افلاكي 26660 بيت دارد .
2ـ ديوان كبير : ديوان غزليات مولاناست .
3ـ مكتوبات : مجموعة نامه هايي است كه مولانا به دلايل مختلف نوشته است .
4ـ مجالس سبعه : از مجالس وعظ مولانا فراهم شده است .
5ـ فيه مافيه : از تحرير سخنان مولانا گرد آوري شده است .
( مناقب العارفين ج2 ص628 )
شمس تبريزي :
مي خواهيم سخن از انسانی بگوییم که مولانا ، ابرمرد تاریخ عرفانی ، او را مي ستايد . بهترین توصیف ها را ، که در تاریخ ایرانی بی نظیر است ، برای او می آورد . لحظه ای از یادش غافل نمی شود و تمام زندگی خود را مديون عشق او می داند .
سخن از مردی است که با كمال تأسف تاریخ و تاریخ نگاری با بی اعتنایی ، حقیقت زندگی او را نادیده گرفته است. شخصیت بس بزرگ و پیچیده ی او در هاله ای از ابهام ، با اغراق و افسانه درهم آمیخته است. هر آنچه درباره ی مذهب و عقیده اش ، تاریخ تولد و وفاتش و دیگر موارد گفته اند همه حالتِ استنباطی و تحلیلی داشته و یقین و قطعیّتی درکار نبوده است . انگار زندگی او کهنه کتابی بوده که اول و آخرش افتاده و تنها چند ورقی از آن باقی مانده است.
تا قبل از ورودش به قونیه و دیدارش با مولانا چهره ی او بر جهانیان ناشناخته بوده است.
تذکره نویسان نام او را « محمد بن علی بن ملک داد تبریزی » و لقبش را« شمس الدین» ،« شمس تبریزی» ، « كامل تبریزي » و « شمس پرنده » نوشته اند.
دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی در مقدمه گزیده غزلیات شمس در معرفي« شمس» می گوید:
« شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند.معماری وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود . مولانا درباره اش فرمود: شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد ، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. (گزيده غزليات شمس، شفيعي كدكني ، ص 11 ) تاریخ ولادت شمس الدین به صراحت معلوم نیست ، لیکن بنا به اشاره ی صریح جامی می دانیم که او در سال 642 هـ به قونیه رسید و بنابر آنچه از مقالات ولد چلبی که مستند است بـر مأخذ قدیم ،برمي آید در این هنـگام شصت سال داشت ، پس ولادتش به سال 582 هـ . اتفاق افتاد. (تاريخ ادبيات ايران ، صفا ، ص 1174 )
کودکی شمس نیز متفاوت با دیگران بود ، گوشه گیری و زندگانی پرریاضت او در عهد کودکی اغلب موجب شگفتی پدر می شده است . او خود در ذکر احوالات این دوره می گوید: «از عهد خردگی داعی را واقعه ای عجیب افتاده بود ، کس از حال داعی واقف نی ، پدر من از من واقف نی ، می گفت: تو اولاً دیوانه نیستی ، نمی دانم چه روشی داری ، تربیت ریاضت هم نیست ، و فلان نیست.... گفتم : یک سخن از من شنو ، تو با من چنانی که خایه ی بط را زیر مرغ خانگی نهادند ، پرورد و بط بچگان برون آورد ، بط بچگان کلان تَرَک شدند با مادر به لب جو آمدند،در آب درآمدند ، مادرشان مرغ خانگی است لب لب جو می رود، امكان درآمدن در آب نی . اکنون ای پدر ! من دریا می بینم مرکب من شده است ، و وطن و حال من اینست.
اگر تو از منی یا من از توام ، درآ در این دریا و اگر نه ، برو بر مرغان خانگی . و این ترا آویختن است . گفت با دوست چنین کنی ، با دشمن چه کنی؟ (مقالات شمس ، محمد علي موحد ، ص 77 )
دوره ی تعلم و ریاضت و مجاهدت و سير و سلوک شمس الدین محمد در تبریز سپری شده و او در آنجا خدمت چند تن از مشایخ بزرگ زمان مانند ابوبکر سله باف ، شیخ رکن الدین سجّاسی و باباکمال جندی ، شمس الدین خویی را درک کرده و از حضور آنها بهره ها برده است.
روزی شیخ رکن الدین سجاسی ، شمس الدین را گفت : تورا می باید رفت و درروم سوخته ای است آتش در وی می باید زد.
شمس در طریق کسب علم دل و طی مقامات و حالات عرفانی ، آنی از شریعت در آیین قرآنی نگسست و او گفت:
خدای تعالی از این همه خلق سه چیز درخواست ، یکی فرمانبرداری ، دوم بسنده کاری ، سوم یادداری ،فرمانبرداری عبادتست ، بسنده کاری عبودیّت است ، یادداری معرفتست . (مقالات شمس ص 21 )
سپهسالار می گوید : مولانا شمس الدین ، هرگاه که از توالی تجلیات مستغرق می گشت و قوای انسانی تحمل آن مجاهده نمی کرد، جهت دفع آن حال خود را به کار مشغول کردی و بناشناسی نزد مردم بمساقی رفته ، تا شب کار کردی و چون اجرت دادندی فرمودی : فرض دارم ، می خواهم تا جمع شود ، تا بیک بار ادا کنم و بدان بهانه موقوف می گذاشت ، بعد از مدتی غيبت می فرمود .
مولانا در دیوان کبیر بطور متعدّد « شمس » را کیمیایی می داند که قلب ماهیّت می کند و وجود ناقص به کمال می رساند.
بخرام شمس تبریز ! که تو کیمیای حقّی همه مس ما شود زر ، چو بکان ما درآیی
( كليات شمس . ب 30071 )
در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولانا حتی فردی زمینی و خاکی نیست ، بلکه چهره و تصویر و جلوه و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی:
از ورای هر دو عالـم بانگ آيـد روح را پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟
(همان . ب 11318 )
شمس در اشعار مولانا نمونه ای بارز از« انسان کامل » و مظهری از نور مطلق است:
شمس تبریز که نور مطلق است آفتاب است و ز انوار حق است
(همان )
گاه صفاتی که مولانا برای او به کار می بندد ، صفات الهی است و این بیانگر مقام عرفانی شمس است که در طریق عشق به الله به مرحله ی فنای صفات رسیده است:
ای صورت روحانی وی رحمت ربّاني بر مؤمن و بر کافر از ماست سلام الله
(همان. ب 24519 )
شمس اقیانوس موّاجی بود . کارهرکس نبود که در آن اقیانوس شنا کند ، شناگر ماهر و پردل و جرأتی لازم بود تا اعماق آن را بشکافد.
شمس خضری بود که مولانا او را دریافت و هرآنچه را گفت ، به گوش دل شنید و به کار بست تا اینکه به اوج کمال رسید.
دکتر صاحب زمانی در مورد« شمس » می گویند:
« شمس به مناسبت رابطه ی خلاقش با مولوی نه تنها یکی از شگفت انگیز ترین شخصیت های تاریخ ادب ایرانی است، بلکه بی تردید از ابرچهره های حیرت آفرین ، درنهضت عرفان جهانی به شمار می رود.» ( ناصرالدين صاحب الزماني ، خط سوم ، ص 54 )
در مورداین عارف بی نظیرومولای مولانا همین قدرمی توان گفت که اگر او نبود مولانا ، مولانا نمی شد او تجسم و مظهر زیبایی ابدی است ، او اصلاً غیر قابل توصیف است:
حدیث مفتخر تبریز ، شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت ، عقل گویایی
(همان . ب 31822 )
تولدی دوباره:
با یک نگاه اجمالی در زندگی بزرگان شعر و ادب کشورمان کم و بیش تحوّلات روحی عمده ای که به مرور ایام در آنان به وجود آمده ، خواهیم شد ، ناصر خسرو و سنایی، دو شاعر بلند آوازه ، نمونه های روشنی از این مقوله اند. اما تحولی که با ظهور شمس در زندگی مولانا ایجاد شد ، بی نظیر و در نوع خود استثنایی بود.
مولانا تقریباً وارد چله ی اول زندگی خود شده و از لحاظ معلومات و دانش اندوزی به مقام والایی رسیده بود. علاوه بر اینکه اندوخته های علمی فراوانی از پدر فاضل خود به ارث برده بود ، مدت نه سال نیز مرید سيد برهان الدین محقق بود و به سفارش او مدتها برای کسب علم و معرفت به شام و حلب و دیگر مناطق سفر کرده بود. خلاصه این که از بهره ی علمی وافری برخوردار بود.
مولوی با آن همه اندوخته ی علمی خود چنان مقبول و محبوب خاص و عام قرار گرفته بود که نظيرش در هیچ دوره و هیچ بلاد اسلامی دیده نشده بود ؛ همه به چشم احترام به او می نگریستند . بزرگان حکومتی بزرگش می داشتند و مردم برای حضور در مجلس درس او از همدیگر پیشی می گرفتند.
اما توفیق الهي مانع از به دام افتادن انسان های بزرگ می شود ، این بار شمس را در مقابل مولانا قرار داد.
شمس همچون صاعقه ای فرود آمد و همه چیز را تغییر داد،زاهد و مفتی شهر را عاشق و بیقرار نمود.
به سال 642 هـ . ق شمس وارد قونیه می شود. در پیرامون نخستین دیدار این دو ابرمرد تاریخ ، دو همزاد شوریده افسانه های زیادی ساخته و پرداخته اند و به قول مولوی شناسان دشوار است یقین کنیم که کدام یک به حقیقت نزدیکتر است .
بعد از این ديدار ، مولانا از هرکس و هرچیزی دست شست و چون شوریده ای صحبت معشوق را برگزید.
افلاکی می نویسد:« . . . سه ماه تمام [شمس و مولوی] در حجره ی خلوت ..... نشستند که اصلاً بیرون نیامدند … » ( مناقب العارفين ، ج2 ، ص 620 ) این خلوت ، که سرآغاز خلوت های دیگر می گردد ، یکی از عجايب و اسرار ادبیات عرفانی ایرانی است ، همه چیز از این خلوت آغاز می شود ، در همین خلوت است که عرف و عادات دیرین متزلزل می شود ، الگوهای فکری می شکفد ، علم حال جایگزین علم قال می شود.
شمس شهرت و غرور زاهدانه و عالمانه ، که مولانا در میان مردم داشت از او بازگرفت و شخصیّت طبیعی او را مبدّل به شخصیّت حقیقی نمود.
دکتر محمد علی اسلامی ندوشن درباب اطاعت مولوی از شمس می گوید « سرسپردگی مولوی به شمس از حدّ متعارف بیرون و توجیه ناپذیر است و تنها می تواند مانند صاعقه برکسی افتد كه اژدهايي در درونش لانه کرده است » . (محمد علي ندوشن ، باغ سبز عشق ، ص 57 )
مولانا روز به روز وجود خود را در وجود شمس می یافت . هر روز بیش از پیش مجذوب و مفتون او
می شد.
در هر صورت این دیدار نقطه ی آغازی در زندگی مولانا بود که سرانجامِ پرباری برای دنیای عرفان به
دنبال داشت.
غيبت ناگهانی شمس:
وضعیتی که بعد از ورود شمس به قونیه به وجود آمده بود یک وضعیت استثنایی و غیر قابل پیش بینی بود.
مولانا به یکباره از آن شمس شده بود ، به مریدان و مجلس وعظ توجّهی نداشت . اما مریدان تاب این بی توجّهی را نداشتند و عامل همه ی نابسامانی ها را از چشم شمس می دیدند. وی را تهدید کردند و در حق وی خصومت نشان می دادند.
شمس روز پنجشنبه 21 شوال سال 643 هـ . ق درحالیکه به طور دقیق 457 روز از ورود او به قونیه گذشته بود آنجا را ترک کرد و مولوی را با یاران خود خواه تنها گذاشت.
خبر غیبت شمس برای مولانا یک فاجعه ی عظیم بود که نتیجه اش جز سکوت و عزلت نمی توانست باشد . غم فراق یار ، قدرت هرکاری را از او می گرفت:
برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ مزعفر و چشم پرآب و وا اسفا
( كليات شمس . ب 2549 )
مریدان وقتی وضعیت مولانا را این چنین دیدند از در پوزش درآمدند و عذرها خواستند. و از هر طرف سراغ شمس را گرفتند ، اما نشانه ای از او نیافتند. تا اینکه « به ناگاه از حضرت مولانا شمس الدین به خداوندگار از محروسه ی دمشق مکتوب آمد ، مولانا را معلوم شد که این ضعیف به دعای خیر مشغول است و به هیچ آفریده اختلاط نمی کند» .
این نوشته برای مولانا حکم نوش دارو را داشت ، بعد از این مولانا به سماع روی آورد و به شادی پرداخت.
سودای دمشق و دیدن شمس خاطرش را برمی انگیخت . لذا کوشید که با نامه و شعر و تقاضا او را به بازگشت به قونیه راضی کند.
بروید ای حریفان بکشید یار ما را بترانه های شیریـن بـه بهانه های زرّیـن
بمن آوريـد آخر صنـم گريـز پا را بکشید سوی خانه مه خوب خوش لـقا را
( كليات شمس . ب 60-1861 )
مولانا بعد از فرستادن این نامه ها بی آنکه منتظر جواب بشود سلطان ولد را خواست ، نقدينه ای به وی داد و گفت : به رسالت پیش آن سلطان مقبول برو و این سمیها را نثار قدمش کن و از من بگویش که خطاکاران نادم شده اند کرم کن و بازگرد . ( گولپينارلي ، ص137 )
به هرحال سلطان ولد با بیست تن از یاران و مریدان روانه ی دمشق می شوند و بعد از چند روز جست و جو او را در گوشه ای می یابند و آهنگ بازگشت می نمایند.
جشن و سرور برپا می گردد ، هرکدام از یاران به قدر وسع به شکرانه ی ورود شمس ضیافت ها ترتیب می دهند.
ساقی برخيـز کان مه آمـد بشتاب که سخت بیگه آمد
(همان . ب 7589 )
مولانا بیش تر از قبل به شمس علاقه نشان می دهد و برای این که بتواند او را در قونیه پایبند سازد ، چاره ای می اندیشد.
شمس الدین بعد از بازگشت به قونیه کم کم به کیمیا ، دختر کرا خاتون ، علاقه مند می گردد. مولانا که منتظر چنین فرصتی بود ، تا شاید بتواند تو را پایبند کند ، فوراً با خواسته ی او موافقت می نماید و در منزل خود برای این زوج جایی درنظر می گیرد.
روز به روز علاقه ی شمس الدین به کیمیا زیادتر می شد و محبت منجر به تعصّب می شد.
زرین کوب می نویسد: علاقه به کیمیا او را در عشق زمینی هم مثل عشق آسمانی پرشور و گرم آهنگ و بی آرام بود دچار وسوسه ی غیرت و حسادت کرد . (پله پله تا ملاقات خدا ، زرين كوب ، ص 137 )
از جمله افرادی که شمس الدین نسبت به او حساسیت خاصی نشان می داد ، علاء الدین ، فرزند دوم مولانا بود.
از روایات برمی آید که علاءالدین نسبت به کیمیا علاقه مند بود و قصد ازدواج با او را داشته است و چون دختر به ازدواج شمس درآمده ، علاءالدین به مخالفت با او برخاسته است .
تشویش خاطر و دل نگرانی و حسّاسیت های بی نهایت نسبت به همسر جوان درنهایت موجب اختلاف میان آن زوج شد.
بعد از مرگ کیمیا و حتی قبل از این اتفاق مقدمات توطئه یکبار دیگر فراهم گشت ، جمعیّت دموی مزاج قول و قرارها از یاد برده و رشک ها و آزار و اذیت های پیشین از نو شروع کرده بودند.مردم بار دیگر در انکار و مخالفت با شمس برخاسته بودند ، بساط فتنه مهیا می شد ، در این فتنه پسر مولانا را نیز به شکلی وارد ماجرا کردند . آنگونه که هنگام آمدن مقدمات فراهم گشته بود ، گویی برای رفتن نیز همه چیز مهیا می شد مرگ ناگهانی « كيميا » گویی تحمّل فشارهای را که اطرافیان مولانا ، برای او ایجاد می کردند ، از او می گرفت و مسأله ی دیگر این که با وجود علاقه ی فراوان به مولانا او را بی نیاز از خود می دید.
شاید بتوان گفت که تراژدی نادیده گرفتن شمس را خاص و عام پسندیده اند.اگر شمس ناپدید نمی شد صاحبدلان شوق و ذوق وشعور و خلاصه ، نهفته های دورنی مولانا را درنمی یافتند .
شمس یک بار دیگر و بدون اطلاع مولانا از دیدگان غایب شده و هیچ ردپایی از خود به جای نگذاشته بود . این غیبت را که با سال 645 هـ . ق اتفاق افتاد ، عده ای مبنای غـروب عمـر شمـس
دانسته و بر این باور هستند که او در همان روز به قتل رسیده است.
مولانا خود به هیچ وجه خبر قتل شمس را باور نداشت ، حتی خلاف آن را می گفت. آشفتگی و ناراحتی او غير قابل بيان بود .
شمس تبريزي يك روز پنجشنبه از 645 هجري قمري بي آنكه كسي آگاه شود قونيه را رها كرد و راه سفر در پيش گرفت . بامداد كه مولانا در مدرسه به سراغ پير رفت ، خانه از ايشان خالي بود .
مولانا درنهایت بیچارگی ، چاره را در آن دید که خود در طلب شمس به دمشق برود .
افلاکی گوید : مولانا سه بار برای یافتن شمس به دمشق رفت . آشفتگی مولانا و بی قراری او در طلب درویش گمنام برای مردم دمشق عجیب می آمد . تنها مولانا می دانست که او چه گوهر نادری را از دست داده است.
روايتي مي گويد كه شمس را مريدان پُر حسد با همدستي علاءالدين پسر مولوي كه به نظر مي رسد مولوي ( لااقل پس از رفتن شمس ) اورا از خود مي راند به قتل رساندند . كساني كه پيرو اين نظرند مقبرة شمس را در قونيه مي دانند در جايي نه چندان دور از مقبرة مولانا . عده اي ديگر معتقدند كه شمس درسال 1273ميلادي درگذشت و مقبره اش درخوي در ايران است.لوئيس به طرز قانع كننده اي استدلال مي كند كه در هيچ جا شواهد كافي كه دال بر به قتل رسيدن شمس باشد وجود ندارد ، وعلت ترك ناگهاني در سخن خود او مي توان يافت . شمس فراق از معشوق را از بهترين راهها براي رسيدن به پختگي معنوي مي دانست .
چه بسا مولوي در اين بيت كه محققان فارسي آن را منسوب به وي مي دانند اشارة ظريفي به شمس دارد .
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست خام بدم ، پخته شدم ، سوختم
بعلاوه شمس بارها گفته است كه بزرگترين اولياء الله هميشه در خفا مي مانند . او خودش به تلاشهايي كه براي پنهان نگه داشتن مقام معنوي اش از ديگران مي كرد اشاراتي دارد . وقتي قونيه را ترك كرد احتمالاً به يك زندگي آرام و بي سرو صدا باز گشت . ( ويليام چيتيك ، من و مولانا، ص 35-34 )
خصوصيات شمس تبريزي :
1 ـ از كودكي از همسالان خود كناره مي گرفت .
2 ـ در نوجواني يك دوره سي چهل روزه از خواب و خوراك مي افتد.( مقالات شمس ، محمد علي موحد )
3 ـ گاهي براي امرار معاش بند شلوار مي بافت . ( فريدون سپهسالار ، ص 125 )
4 ـ پيوسته از خلق ، شهرت خود را پنهان داشتي ، به طريقه و لباس تجار بود .
5 ـ گاهي مكتب داري مي كرد .
6 ـ در اصطلاح عرفا و اهل طريقت به شمس حق موصوف بود . مابين مردم و عرفا به كامل و پرنده نيز شهرت داشت . ( دكتر ذبيح الله صفا ، ج2 ، ص 1173 )
7ـ تند خو بود .
8 ـ شمس با آنهايي كه ادعاي كرامات داشتند ودو روزه مي خواهند به ابايزيد وحلاج برسند سر جنگ داشت ، با خود ابايزيد و حلاج هم ميانة خوبي نداشت و سبحاني گفتن و اناالحق گفتن آنهارا نشانة بي كفايتي و نقصان و شتابزدگي مي داند . ( مناقب العارفين ، ص 77 )
سيد برهان الدين محقق ترمذي :
متأسفانه زندگاني و مناقب برهان الدين پشت پردة تاريخ نهان است ، و اطلاع كمي از آن در دست است . درسال 561 هـ به دنيا آمده است . برهان الدين بعداز اينكه خبر مرگ بهاءالدين ولد را شنيد و به قونيه آمد . دريافت كه يك سال از وفات شيخ گذشته و فرزندش جلال الدين برجاي وي نشسته است . چون بهاءالدين ولد درسال 628 هـ وفات كرده ، پس برهان الدين در سال 629 هـ به قونيه آمده است ، و به مدت نه سال ارشاد مولانا را بر عهده داشت . چون بر ضماير اشراف داشت يا به علت آنكه آمدن شمس را بدون ذكر نام به مولانا خبر داده بود « سيد سِرّدان » نام يافته بود .
به نوشتة سپهسالار برهان الدين كه در زمان كودكي مولانا لَلِه و مربي وي بود در مدت نه سالي كه با مولانا به سر برد ، معارف سلطان العلما را به مولانا تلقين كرد .
از حالات و عقايد برهان الدين ترمذي :
به عقيدة برهان الدين ملامت برترين مرتبة حقيقت است . قلندر شايسته ستايشند . فيلسوفان و حكيمان به دانش حقيقي دست نيافته اند . به نظر برهان الدين انسان كامل چنين است :« عالم ، عارف، عاشق ، ولي الله ، حبيب الله ، فرستادة خدا و معدن علم الله » برهان الدين دو بار از مولانا رخصت خواست تا به قيصريه سفر كند و مولانا رخصت نداد . از مولانا پرسيد . چرا اجازه سفر نمي دهي ؟ مولانا گفت : چرا از ما دوري مي كني ؟ گفت : شيري عرين عزيمت اين جانب كرده است . مولانا بدو رخصت داد . درسال 638 هـ وفات يافته است . چون مولانا از وفات برهان الدين خبردار شد به قيصريه رفت ، كتابهاي سيد را جمع كرد و همراه خود به قونيه آورد . (زندگاني مولانا ، عبدالباقي گولپينارلي،ص 99-98 )
صلاح الدين فريدون زركوب :
در يكي از روستاهاي قونيه به نام كامل به دنيا آمد، پدرش باغيبسان نام داشت . صلاح الدين به قونيه آمده و مسكني فراهم كرده بود ودر همان شهر به نحوي زرگري آموخته بود . دست ارادت به سيد برهان الدين محقق داده بود . چون برهان الدين به قيصريه رفت . صلاح الدين به روستاي خود
بازگشت و در آنجا ازدواج كرد وصاحب فرزند شد . يك روز جمعه به قونيه آمد . درمسجد ابوالفضل
نماز جمعه گذارد و درمجلس مولانا شركت كرد . نعره زنان برخاست به كنار منبر آمد و خود را به پاي او انداخت . اين واقعه بعد از وفات برهان الدين و قبل از آمدن شمس بود .
سپهسالار روايت مي كند كه روزي مولانا از بازار زرگران مي گذشت . از شنيدن صداي ضربة چكش صلاح الدين به وجد آمد و به سماع و چرخ زدن پرداخت . صلاح الدين آن حالت را محافظت كرد و از اتلاف زر نينديشيد و مدام چكش زد . به گفتة افلاكي صلاح الدين كار را به شاگردان واگذاشت و خود بيرون آمد . مولانا اورا در آغوش كشيد و بوسه بر روي و موي او زد و سماع كرد . مولانا از نيمروز تا غروب سماع كرد و غزلي به مطلع زير ساخت :
يكي گنجي پديد آمد در آن دكّان زركوبي زهي صورت زهي معني زهي خوبي زهي خوبي
( مناقب العارفين ، ج2 ، ص710-709 )
صلاح الدين در سال 657 هـ وفات كرد و مولانا بنا به وصيت صلاح الدين ، دستة طبّالان و دف زنان و ترانه خوانان پيشاپيش جنازه به راه افتادند . ( مناقب العارفين ، ص 729 )
اي ز هجرانت زمين و آسمان بگريسته در ميان خون نشسته عقل و جان بگريسته
( مناقب العارفين ، ص 729 )
حسام الدين چلبي :
نام حسام الدين چلبي ، حسن است . پدرش محمد و جدّش نيز حسن نام داشت . جدّ آنان در اروميه سكني گزيد و از آنجا به قونيه كوچ كرد و درهمانجا رحل اقامت افكند . حسام الدين چلبي هنوز نوجوان بود كه يتيم شد .
حسام الدين چلبي به مولانا علاقه مند بود ، مولانا هم به وي دلبستگي داشت . حسام الدين روزي اطلاع يافت كه ياران مولانا ، حديقة سنايي و منطق الطير عطار را مطالعه مي كنند . فرصتي يافت تا
شبي مولانا را درخلوت يافت و گفت كه ديوان غزليات بسيار شد اگر چنانكه كتابي به طرز حديقة سنايي وبه وزن منطق الطير تأليف شود،مونس جان عاشقان ودردمندان خواهد شد . اين بنده مي خواهد كه ياران توجه كلي به وجه كريم شما كنند و به چيزي ديگر مشغول نشوند . مولانا في الحال از سرِ دستار خود جزوي درآورد و به حسام الدين داد كه در آن هجده بيت آغاز مثنوي نوشته شده بود ، بدين ترتيب تقرير مثنوي آغاز شد . (زندگاني مولانا ، عبدالباقي گولپينارلي )
شعر :
شعر در لغت دانستن ، دريافتن ، درك كردن در كنار نظم و نثر سه گونه ادب را پديد مي آورد . مناسب ترين تعريفي كه در سنت ادبي از شعر داده شده است آن است كه شعركلام مخيل است . به
نظر سقراط « غايت و هدف فنوني چون شعر ايجاد لذت و خوشايندي بوده است . » ارسطو براي نخستين بار ميان شعر و نظم تمايز قايل مي شود . ولي براساس طبقه بندي هاي سنتي . شعر همواره ازطريق وزن وقافيه تعريف شده است وتمايزي ميان نظم و شعر به چشم نمي خورد . شعر سنتي فارسي از نظر ساخت و با توجه به ابزارهاي نظم آفريني موجود درآن صورت هاي مختلفي دارد مانند مثنوي ، رباعي ، دوبيتي ، مسمط ، قطعه ، قصيده ، غزل ، ترجيع بند ، تركيب بند ، مستزاد و جز آن … و از جهت اعراض نيز مشتمل بر انواع گوناگوني است،از جمله مدح ، هجا ، فخر ، حماسه ، رثا ، تشبيب ، نسيب و جز آن .
در بارة قديمي ترين شعر موجود فارسي پس از اسلام در ايران اظهار رأي قطعي ممكن نيست ، زيرا مسلماً شعر عروضي فارسي به يكباره در دورة اسلامي پديد نيامده است ، وبايد در دورة پيش از اسلام سابقه داشته باشد . شعر سنتي فارسي دردورة اسلامي در ميان شاعران دوره هاي طاهريان و صفاريان متداول بود . حنظله بادغيسي ، فيروز مشرقي ، محمد بن وصيف سيستاني ، در شعر شاعران قديم فارسي تأثير شاعران عرب امرؤ القيس ، ابو تمام بحتري ، متنبي ، مشهور است . (حسن انوشه ، دانشنامة ادب فارسي )
بعد از اسلام اول كسي كه شعر گفت به نقل از تاريخ سيستان ، دردوره يعقوب ليث ، محمد بن وصيف سگزي بود .
صاحب تاريخ سيستان هنگام بحث در فتوحات يعقوب در خراسان و گشودن هرات و پوشنگ و گرفتن منشور سيستان وكابل وكرمان و فارس از محمد بن طاهر و تارومار كردن خوارج مي گويد : « پس شعرا اورا شعري گفتندي بتازي :
قَدْ اكرَمَ اللهُ اَهْلَ المِصرِ والبَلَدِ بِمُلك يعقوب ذي الافضالِ وَالعُدَدِ
چون اين شعر برخواندند او عالم نبود ، درنيافت . محمد بن وصيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و
ادب نيكو دانست و بدان روزگارنامة پارسي نبود ، پس يعقوب گفت : چيزي كه من اندر نيابم چرا بايدگفت ؟ محمدبن وصيف پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر پارسي اندر عجم او گفت و پيش از او كسي نگفته بود . » (به نقل از تاريخ ادبيات ايران، ج1، ص 6-165 )
به قول عوفي ( در لباب الالباب ص19-21 ) اول كسي كه شعر پارسي گفت بهرام گور بود درآن وقت كه از ملك مرويرا انزعاجي افتاد از راه ضرورت بباديه رفت و نشو ونماء او درميان اعراب اتفاق افتاد و برو لغت عرب واقف و عارف گشت .
غزل :
در عرف لغت عشق و عاشقي كردن ، سخن گفتن ، با زبان و عشق بازي كردن، بازي كردن با محبوب ، حكايت كردن از جواني ، ستايش و . . . آمده است . و در اصطلاح ادبي از قالب هاي سنتي
شعر فارسي است و شعري را گويند كه مصراع نخست آن با مصراعهاي زوج هم قافيه است .
نخست غزل را مطلع و بيت پاياني آن را مقطع مي گويند . غزل بيشتر ميان 5 تا 12 بيت دارد . ولي گاهي بيش از آن و همچنين كمتر از 5 بيت نيز بوده كه غزل ناتمام مي گفتند .
در بارة خواستگاه غزل فارسي نظرات گوناگون مطرح كرده اند . برخي برآنند كه غزل فارسي ريشه در غزل عربي دارد .گروهي نيز عقيده دارند كه شاعران درباري پيش از سرايش قصيده هاي مدحيه ، تغزل هاي آن را مي سرودند ، و برخي از اين تغزل ها به شكل قصيده در نيامد و به همان صورت باقي ماند . شبلي نعماني و احمد آتش برآنند كه غزل از تشبيب قصايد جدا شده و رفته رفته به شكل خاص خود درآمده است .
در بارة نخستين غزل فارسي سخن بسيار گفته اند . از محمود ورّاق هروي ، فيروز مشرقي ، و حنظلة بادغيسي بيت هاي پراكنده اي باقي مانده است كه به اسلوب غزل نزديك است . اما نخستين غزل هاي فارسي به شكل و ترتيب غزل شهيد بلخي با مطلع :
« مــرا بـه جــان تــو سوگنـدي كه هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندي »
را كهن ترين غزل موجود فارسي دانست .
درديوان رودكي نيز سه يا چهار غزل ديده مي شود كه از همه مشخص تر غزلي با اين مطلع است :
« زهـي فـزوده جمال تـوزيـب آرا را شكسته سنبل زلف تو مشك سارا را »
در بيت آخر اين غزل تخلص نيز آمده است :
« چو رودكي به غلامي اگر قبول كني بــه بندگـي نپسنــدد هـزار دارا را »
اين غزل قديمي ترين غزل فارسي است كه داراي تخلص است .
درسيصد سال نخست شعر فارسي غزل رواج و حركت چنداني نداشت ، وتا آغاز سدة ششم هجري قالب غزل بسيار كم است . در سدة ششم هجريبه دليل نفوذ تصوف در افكار عمومي و ديگر مسايل سياسي غزل رفته رفته شكل مستقلي گرفت . دراين دوره رفته رفته مدح و قصيده از رونق افتاد و غزل جاي آن را گرفت . عرفا و بزرگان متصوفه بيشتر به غزل پرداختند و قصيده را به كناري نهادند . درهمين زمان بود كه سبك عراقي شكل گرفت و غزل در آن به اوج رسيد . از اين زمان غزل فارسي به سمت نگرش عرفاني حركت كرد . غزل در اين دوره از طبيعت گرايي و برون گرايي به درون گرايي سير كرد . واژگان عربي در شعر وارد شد . شاعراني همچون سنايي ، عطار ، خاقاني و نظامي به پيشرفت مفهوم در غزل كمك كردند . عصر كمال غزل را بايد دورة مغول دانست . دراين دوره غزل روند پيشين خود را ادامه داد وبه بالا ترين حد رسيد . البته نبايد رواج غزل عرفاني را بدان معنا دانست كه غزل احساسي رونق خود را از دست داد ، چرا كه اين غزل نيز پذيراي آن بود و راه تكامل را مي پيمود ؛ چنانكه در سروده هاي ( انوري ـ از دورة پيشين ) حركت خود را آغاز كرد و درعصر مغول با سعدي به تحولي بنيادين و كمال رسيد . مولوي غزل عارفانه را به اوج رسانيد .
جلال الدين محمد بلخي رومي در ساختن غزل هاي شيواي عرفاني دنبال كار عطار را گرفت و سرآمد غزل گويان عرفاني در تمام ادوار ادب فارسي گرديد . ديوان كبير او كه به نام ديوان شمس مشهور شده شامل معاني بلند كه گاهي به لحني عاشقانه ولي همواره با آرمانها و انديشه هاي خالص عرفاني سروده شده و بسياري از آنها صرفاً معني عرفاني دارند و همگي بابيان بسيار فصيح دل انگيز كم نظيري كه درگرمي و گيرايي به آتش سوزان مي ماند همراهند . (تاريخ ادبيات ايران ، صفا ، ج2 ، ص 322 )
سبك :
در عرف لغت به معني گداختن سيم و زر و دراصطلاح ادبي ، ويژگي هاي مشترك و متكرر در آثار شاعر يا نويسنده يا دوره اي خاص است .
1ـ سبك فردي : سبك شاعري است كه از ديگر نويسندگان يا شاعران كاملاً متمايز است .
2 ـ سبك دوره اي : وجوه مشترك زباني ، معنايي ، بلاغي ، نحوي و ديگر عوامل متمايز است . در
يك دورة زماني مشخص است . مشخص ترين تفاوت هاي موجود بين سبك ادبي با ديگر سبك ها در زبان شعر پديدار است . زيرا زبان در شعر دستخوش دگرگوني بنيادي مي شود ، وجنبة زيباشناسيك درآن اساس قرار مي گيرد .
دوره هاي سبك شعر فارسي : 1ـ سبك خراساني ؛ از نيمه دوم سدة سوم هجري تا پايان سدة پنجم هجري . 2ـ سبك شعر سدة ششم هجري حد ميانه . 3 ـ سبك عراقي از سدة هفتم تا سدة نهم هجري . 4ـ سبك وقوع حد ميانه درسدة دهم هجري . 5 ـ سبك هندي از سدة يازدهم تا اواسط سدة دوازدهم هجري . 6 ـ سبك بازگشت از اواسط سدة دوازدهم تا پايان سدة سيزدهم .
سبك عراقي :
از مهمترين شاعران اين دوره مي توان به عطار ، مولوي ، سعدي ، امير خسرو دهلوي ، خواجوي كرماني ، عبيد زاكاني ، حافظ و جامي اشاره كرد . از سدة ششم هجري به بعد بر اثر تحولات دروني و بيروني جامعة ايراني ، سبك اشرافي رو به سستي نهاد و طليعة سبك نوين پديدار شد . شاعران به جاي پرداختن به الفاظ و معاني رسمي و تشريفاتي به حديث نفس گراييدند ، و بـراي بيان افكار و عواطـف خود به غزل و مثنوي و رباعي كه آزادتر از قطعه و قصيده بود روي آوردند . عرفان گسترش پيدا كرد و وسيله اي شد براي فرو نشاندن دردها و كسب آرامش ، شعر صوفيانه و غزل توسعه يافت و ادبيات درونگرا شد .
مختصات سبك عراقي :
!ـ كم شدن بعضي مختصات آوايي .
2 ـ كم شدن واژه هاي كهن فارسي .
3ـ وفور واژگان عربي .
4 ـ كاربرد تدريجي « مي ـ و » بجاي « همي ـ و اندر » .
5ـ نرم و بي سكته شدن وزن شعر .
6 ـ از بين رفتن گونه هاي يك واژه مثل فرشته بجاي افرشته و فريشته .
7ـ رواج گسترش تصوف .
8 ـ دور شدن تصوف از شرح و پند .
9 ـ درونگرا ـ احساس گرا .
10ـ ستايش از عشق و بيخودي و بي اعتنايي به عقل .
11ـ توجه به معارف اسلامي .
12ـ پرداختن به موعظه و مضامين عرفاني بجاي مدح .
13 ـ توجه به صنايع لفظي و معنوي .
14 ـ غير زميني بودن معشوق .
15 ـ رواج غزل عارفانه .
( ادوار شعر فارسي ، دكتر شفيعي كدكني ) و ( از صبا تا نيما ، يحيي آريانپور ، ص 121-172 )
نگاه كلي به غزليات شمس :
آيا مولانا از سبك غزل كه درميان غزل سرايان آن عهد مرسوم بود از همان شيوة رايج پيروي كرده است؟
« هر اثر هنري يا ادبي ، جهان خاص خودش را خلق مي كند . جهاني با قوانين ، حد و مرزها و آفريده هاي مخصوص به خودش ، مولانا شاعري است عارف ، او در سنت اسلامي بار آمده و ازاين سنت ها توشه گرفته است . پس براي آشنايي با جهان بيني مولانا بايد با اين سنت آشنا شد . مولانا مثل ساير عارفان مسلمان ، درميان موجودات انسان را داراي مرتبه اي بلند وخاص مي داند . انسان عالم صغير است و اگر جان خود را صاف و زلال كند مي تواند خليفة خداوند و جلوه گاه صفات پروردگار شود . اين دنيا وطن واقعي او نيست . خانة انسان در وراي اين عالم است . » (حسين عليا ، غزليات شمس ص16)
هرنفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست ما به فلك مي رويم عزم تماشاگر است
( ديوان شمس غ463 ب 14910 )
و درنسخه اي عزم تماشاگه راست .
مابه فلك بوده ايم ، بار مَلَك بوده ايم باز همان جا رويم جمله كه آن شهر ماست
( ديوان شمس غ463 ب 14911 )
خود زفلك برتريم وز مَلَك افزون تريم زين دو چرا نگذريم ؟ منزل ما كبرياست
( ديوان شمس غ463 ب 14912 )
« عشق مهمترين مضمون و عاطفة شعر مولاناست . ماجراي عشق او به شمس تبريزي سينه به سينه نقل شده است . ديدار با شمس هستي مولانا را زير و زبر كرد و از او انسان ديگري ساخت . شمس در نظر مولانا ، دانايي حقيقت بين و انساني به كمال رسيده بود . عشق شمس مولانا را از درس و بحث و مدرسه بيزار كرد و به وادي سماع و رقص و پايكوبي درويشان كشاند . » (همان ، ص 25 )
زهي عشق ، زهي عشق كه ماراست خدايا چه نغز است وچه خوب است وچه زيباست خدايا
چه گرميم،چه گرميم ازين عشق چوخورشيد چـه پنهـان و چه پنهـان و چـه پيداسـت خدايا
( ديوان شمس 1/1060-1059 )
درعشق زنده بايد ، كز مرده هيچ نايد داني كه كيست زنده ؟ آن كو ز عشق زايد
( ديوان شمس2/ 8824 )
« مولانا بسياري از غزل هايش را در حالت وجدو سماع برزبان جاري كرده و شورو حال و تب و تابي كه در اين شعر ها احساس مي شود از همين واقعيت نشان دارد .
زماني كه مولانا در غزل هايش از طريق آن با ما حرف مي زند زباني است گشاده رو و مهمان نواز ، كه بين كلمات فرق نمي گذارد و هر كلمه اي كه بتواند گوشه اي از جوش و خروش او را بيان كند حق ورود دارد . خواه رسمي باشد خواه عاميانه و كوچه بازاري .
از كوزه و سبو وقنق و حلوا و چوني ، مگس و نانوا و تنوع وزن ، در غزليات شمس بي نظير است .
وزن هاي تند و پرتحرك و شاد ، پرتب و تاب در غزلهاي مولانا فراوان به كار رفته است . مولانا از قالب هاي دروني ، بارها و بارها استفاده كرده است . » (حسين عليا ، غزليات شمس ، ص 39 )
يار مـرا ، غار مـرا عشـق جگـر خـوار مـرا يار تويي ، غار تويي ، خواجه نگهدار تويي
نوح تويي ، روح تويي ، فاتح و مفتوح تويي سينة مشروح تويي ، بـر در اسـرار تويـي
* * *
مرده بُدم زنده شـدم ، گريـه بُدَم خنـده شـدم دولت عشق آمد و من دولـت پاينده شـدم
گفت كه سرمست نه اي،روكه ازاين دست نه اي رفتم سرمست شدم ، وز طرب آكنده شدم
نگاه مولانا به بهارو باغ بسيار متفاوت است .
وصف بهار با تشخيص كه در حال شادي و طرب گفته است تصوير زيبايي مي آفريند :
بهـار آمـد بهـار آمـد سـلام آورد مستـان را از آن پيغامبر خوبـان پيـام آورد مستـان را
زبان سوسن از ساقي كرامتهاي مستان گفت شنيد آن سرو از سوسن قيام آوردمستان را
* * *
ز گريـه ابر نيسانـي دم سـرد زمستانــي چه حيلت كرد كز پرده به دام آورد مستان را
( غ 62 )
باز بنفشـه رسيـد جانـب سوسـن دو تـا باز گـل لعـل پـوش مـي بدرانـد قبــا
باز رسيدنـد شاد زان سـوي عالـم چـوباد مست و خرامان و خوش سبز قبايان ما
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت از سر كه رخ نمـود لالـة شيريـن لقــا
سيب بگفت اي ترنج از چه تو رنجيده اي گفت من از چشم بد مي نشوم خود نما
( غ 211 )
و تشبيه و استعاره از گل و باغ در وصف يار :
آمـد بهـار خــرم نگـار مـا چون صد هزار تنگ شكر دركنار ما
( غ 203 )
اي گل تو مرغ نادري برعكس مرغان مي پري كامد پيامت زان سري پرها بنه بي پر بيا
( غ 13 )
اي نوبهـار عاشقان داري خبـر از يـار ما اي از تو آبستن چمن واي از تو خندان باغها
( غ 12 )
اي باد بــي آرام بـا گل بگــو پيغـام مـا كاي گل گريز اندر شكر چون گشتي از گلشن جدا
( غ 13 )
از اختصاصات غزل مولانا :
براي خوش آهنگ شدن بيت ، استفاده از يك كلمه سه يا چهار بار :
سه بار :
تا چند وعده باشد ؟ وين سر به سجده باشد هجرم بـرده باشـد رنگ و اثـر برقـص آ
پايـان جنــگ آمـد ، آواز چنــگ آمـد يوسف ز چاه آمد اي بي هنر به رقص آ
( غ 189 )
مطرب قدح رها كن ، زين گوشه ناله سر كن جانا يكي بها كن ، آن جنـس بي بهـا را
( غ190 )
مازاده قضا و قضا مادر همه ست چون كودكان رها شديم از پي قضا
( غ 200)
چهار بار تكرار :
مرده دل و مرده جو ، چون بسر مرده شو از كفن مرده ايست در تن تو آن قبا
مطلع غزل را آرام و بدون قافية دروني و بعد از آن چند بيت را با قافية دروني كه آهنگي موزون ايجاد مي كند :
از بس كه ريخت جرعه بر خاك ما ز بالا هــر ذرة خــاك مــا را آورد در عــلا لا
سينه شكاف گشته دل عشق باف گشته چون شيشه صاف گشته از جام حق تعالي
( غ 185 )
با آنك مي رسانــي آن بادة بقـا را بي تو نمي گوارد ايـن جام باده ما را مطـرب
قدح رها كن زين گونه ناله ها كن جانـا يكــي بها كـن آن جنـس بــي بها را
( غ 190 )
استفاده از قافيه دروني در يك مصراع :
چند گريـزي ز ما چنـد روي جـا بجـا جان تو در دست ماست همچو گلوي عصا
( غ 205 )
خانه ز تو تافته ست روشنـي يافته اسـت اي دل و جان جاي تو اي تو كجايي در آ
( غ 209 )
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سر كه رخ نمود لالة شيرين لقا
( غ 211 )
اي رويت از قمر به ، آن رو به روي من نه تا بنده ديده باشد صد دولت ابد به
( غ191 )
تكرار حرف در بيت :
تكرار حرف « س » :
ما كان زر و سيميم دشمن كجاست زر را از ما رسـد سعادت يار و عـدوي ما را
تكرار حرف « خ » :
گر خوي ما ندانـي از لطـف باده واجـو همخوي خويش كردست آن باده خور ما را
تكرار حرف « ك » :
اي همه خوبي ترا ، پس تو كجايي كرا ؟ اي گل در باغ ما ، پس تو كجايي كرا ؟
( غ 206 )
تكرار حرف « ز » :
از جهت ره زدن راه در آرد مرا تا به كف ره زنان باز سپارد مرا
( غ 208 )
راز كه آواز دهد راز نماند مده آواز تو اي راز مـيا
تكرار حرف « ش » :
سينـه شكاف گشته ، دل عشـق باف گشتـه چون شيشه صاف گشته از جام حق تعالي
( غ 185 )
غزل هايي در ديوان شمس كه جملة آخر آن تكرار مي شود يا رديف هاي دراز دارد مؤيد اين معني است.
حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو وندر دل آتش در آ ، پروانه شو پروانه شو
* * *
اي هوسهاي دلم ، باري بيا روئي نما وي مراد و حاصلم ، باري بيا روئي نما
تاريخ نظم غزليات ديوان شمس :
ايام پيوستگي و جدايي يا وصال و فراق شمس را كه بخش اولش از پيوستن مولانا به شمس تا ناپديد شدن شمس ، سه چهار سال بود ( 642- 645 ) و قسمت دومش كه دورة جدايي و بحران آشفتگي احوال مولانا است حوالي هفت سال از غيبت ابدي شمس تا آغاز آرامش مولوي به صحبت صلاح الدين طول كشيد (645-652 ) جمعاً ده يازده سال مي شود و برمدت بيست سال ، ديوان شمس آثار سي سال نيمة آخر زندگاني مولانا است .
مجموع ديوان به سه بخش تقسيم مي شود ، اكثراً مربوط به ده يازده سال ايام پيوستگي و جدايي مولاناست و قسمت كمتر آن به ايام صحبت شيخ صلاح الدين زركوب (652-662 ) و بخش سوم كه از قسمت دوم هم كمتر مي شود زيرا در اين مدت بيشتر وقت مولوي به كارساختن مثنوي گذشته است . (662-672 ) (گولپينارلي ، مولانا )
معاصران مولانا :
اوحدالدين كرماني : متوفي به سال 635 هـ ق ، مثنويي به نام مصباح الارواح از آثار اوست .
حاجي بكتاش : متوفي به سال 699 هـ ق ، و طريقت متصوب به او بكتاشيه نام داشت و از حيث مشرب نقطة مقابل مولانا بود .
فخرالدين عراقي : متوفي به سال 688 هـ ق .
بهاالدين قانعي :
سراج الدين اُرموي : ابتدا مخالف مولانا بود سپس با مشاهدة بزرگواري هاي او از تمام اعتراضات خود چشم پوشيد . متوفي به سال 682 هـ ق .
قطب الدين شيرازي :
نجم الدين رازي ( نجم دايه ) : كتابي به نام مرصادالعباد دارد .
يونس اَمره : شاعر بزرگ ترك ، متوفي به سال 720 هـ ق . (زندگاني مولانا ، تأليف عبدالباقي گولپينارلي ، ص357)
نظربرخي نويسندگان در بارة غزليات شمس :
ديدگاه آن ماري شيمل : ابعاد عرفاني اسلام ، ص 544-645
« غزليات شمس با آنكه در ظاهر كلام آنچه به چشم مي خورد عشق به شمس است وثوق وصل يا اندوه و هجران او، اما هركس با زندگي وانديشة گوينده بيش وكم انسي حاصل كند بسهولت درمي يابد در وراي وجود شمس عشق مولانا متوجه انسان كامل است ، كه مظهر الوهيت است و شمس جز جلوة زماني او نيست . اين كه شور و هيجان عشقي بي قرار مستانه در سراسر غزليات موج مي زند و حتي در غزل هايي كه به نام شمس نيست نيز جلوه اش پيداست مؤيد اين دعوي است . در غزل او آهنگ و نواي خاصي هست . خوب پيداست كه گوينده قصد شاعري ندارد . نه سعدي است كه سحر كلام خود را درك كند و به آن بنازد و نه حافظ است كه سخن خود را دايم زيب و پيرايه بدهد . حال دارد كه هم خود را فراموش مي كند و هم شعر خود را بي آنكه بخواهد . انديشه اش از پردة خيال بيرون مي تراود و رنگ شعر و غزل مي گيرد . خود او در ميان نيست كه پاي بند اديبي باقي بماند . آن آشوب كه در وجود وي يك مدرس فقيه مفتي را به عاشقي شوريده و بي بند و بار بدل كرده از وراي بي خودي هاي روح او مي جوشد و راه به بيرون پيدا مي كند . مثل سيل پيش مي آيد و همه چيز را با خود همراه مي برد . نه سنت و فضاحت را در راه باقي مي گذارد و نه وقار و متانت را ، پيش مي آيد و در سه راه خود را هرچه در دل و جان شاعر هست از عشق،از درد و حكمت و معرفت همه را مي شويد و بيرون مي ريزد .مولانا را مي توان يك اصلاحگر آيين غزل دانست چرا كه در سنت هاي جاري رايج در نزد غزل سرايان وي پاره اي دگرگوني ها پديد آورد كه آن را از شيوة بيان لطيف و ظريف امثال سعدي و حافظ هم ممتاز دارد . بي قيدي به سنت هاي ادبي هم يك ويژگي از اين غزل ها ست . »
چرا مولوي از زمان حياتش تا به امروز اين همه مورد توجه و اقبال بوده است ؟ سرّ اين نكته را بيشتر بايد دراين جست كه او چگونه مي گويد ، تا اينكه چه مي گويد ؟ به محض آنكه پيام مولوي را از شيوة او در بيان آن جدا كنيم ، پيامش به نحوي خشك و غير الهام بخش مي شود .
ويليام چيتيك :
كتاب « من و مولانا ، چاپ دوم 1386 ، ترجمة شهاب الدين فارسي »
« نام شمس ، در شعر مولوي پيوسته حضور دارد و حكايت هاي مربوط به او در ادبيات متأخر فراوان است . اما ماهيت دقيق ارتباط ميان شمس و مولانا تقريباً هركسي را از همان آغاز دچار شگفتي مي كند . چگونه مي توان اين مسأله را تبيين كرد كه عالم بزرگ و موفقي كه از هر حيث به شيوه اي سنتي و متعارف عمل مي كرد ، چرا بايد ناگهان از مقبوليت اجتماعي اش صرف نظر كند ؟! كاري كه در جوامع سنتي بسيار گران تمام مي شود و تقريباً منحصراً در مصاحبت با كسي قرار گيرد كه ظاهراً آدمي بي سر و پا ست ! شمس چه جور آدمي بود كه توانست چنين تأثير عميقي بر اين مرد روحاني شاعر ، و استاد معنوي برجسته داشته باشد ؟! بويژه همة كساني كه در بارة مولوي مطلب نوشته اند ، با تكيه بر اقوال پسر مولوي ( سلطان ولد ) و مريدانش سعي كرده اند چگونگي اين ماجرا را تبيين كنند . چيزي كه در اين ميان سخني از آن نيست روايت خود شمس از اين ماجراست .
مولوي بود كه هاله اي اسطوره اي به شمس بخشيد . به ياد داريد كه بزرگترين اثر مولوي ، مثنوي مشهورش نيست ( حماسه اي روحاني در شش دفتر و 25000 بيت ) ، بلكه 40000 بيت مجموعة شعر هاي عاشقانه و تغزلي كوتاهي است كه به ديوان شمس تبريزي معروف است ، يعني « مجموعه اشعار شمس تبريزي » . با وجود اينكه اين كتاب شعر بزرگ ، نام شمس را بر خود دارد ، هيچكس تا به حال گمان نكرده كه سرايندة اين اثر شمس باشد . اين مجموعه شعر ، بعدها به نام شمس نامگذاري شد چون مولوي خودش را دروجودِ شمس محو كرده و وي را مطلوب آشكار و نهانِ محبت خويش ساخته بود . ديوان شمس ، تماماً در بارة عشق به خداوند است ، اما در شرحي كه مولوي از محنت ها و خوشي هاي عشق به دست مي دهد ، شمس صرفاٍ يك انسان نيست . او حتي يك هدايت كننده به شيوة پيامبران هم نيست ، بلكه تجسم واقعي و زندة محبوب حقيقي است يعني خداوند .
ديوان شمس بعدها به نام شمس نام گذاري شد ، چون مولوي تقريباً 3200 غزل ديوان را به همراه نام شمس سروده و در تقريباً بقية غزل ها به نام خاصي تصريح نكرده است . ( بسيار اندك است غزل هايي كه با نام هاي ديگر امضا شده باشد از جملة شاگردانش ، صلاح الدين زركوب ، و حسام الدين چَلَبي ) . در غزل فارسي شاعر معمولاً در بيت آخر به تخلص خود اشاره مي كند . بيشتر شاعران ، مانند سعدي و حافظ ، دقيقاً به مدد تخلص شان شناخته مي شوند نه نام هاي شخصي شان . نگاهي سريع و كوتاه به متن ديوان چه بسا كساني را به اين گمان بيندازد كه خود شمس نويسنده يا سرايندة اين اشعار است چون نام او غالباً در بيت هاي آخر آمده است . »
علي دشتي :
« وقتي به ديوان شمس تبريزي نگاه مي كنيم مثل اين است كه به مدار يكي از ستارگان دور دست وارد شده ايم . درجهاني والاتر ، شامل تر ، كلي تر از اتمسفري كه اين خاكدان را در برگرفته است ، سير مي كنيم ، به جايي راه يافته ايم كه ستارگان موجودات زنده اي هستندو با آدم سخن مي گويند ، با آن روح شامل و محيطي كه فضاي لايتناهي را در بر گرفته نزديك مي شويم .
و اين عجب نيست زيرا اورا به طرف كمال مطلق ، به اوج زيبايي مجرد مي برد ، به سوي بي سوئي . به لامكان و لايتناهي . به طرف حقيقت وجود كه همة كاينات را گرم و روشن كرده است مي برد . موسيقي ديوان شمس كه در هيچ ديوان غنايي ديگر نمي يابيد از همين جا سر چشمه مي گيرد . نخستين خصوصيتي كه از اشعار جلال الدين به چشم مي خورد و او را از ساير شعرا ممتاز مي كند اين است كه او نمي خواهد شعر بگويد . مي خواهد احساسات گنگ و مبهم خود را بگويد . نظم و موازين شعري در بيان او يك كيفيتي عرضي و ثانوي است .
ديوان شمس حقيقت شعر است ، صورت كمال شعر نه نظم . ديوان شمس دفتر عشق است ، عشق به زيبايي . عشق منزه از آلودگي هاي ماده ، عشق به وجود مجرد ، جهش به طرف كمال مطلق . »
استاد جلال همايي :
« مقصود از غزليات ديوان شمس مجموعه غزليات است كه مولوي بخش عمده و اكثر آن را در حال سيرو سلوك معنوي يا معراج حقايق و جذبه و شور روحاني كه سرمستان بادة عشق الهي و گرم سيران راه كمال معارف انساني را دست مي دهد بياد پير ارشاد و استاد محبوب معشوقش شيخ شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد تبريزي ساخته و در بيشتر مواضع به تصريح از وي نام برده و به زبان و بياني كه مخصوص عارفان كامل و واصل عشاق دل افروختة معرفت اندوخته باشد او را ستوده است . » (مقدمه ديوان شمس )
دكتر عبدالحسين زرين كوب :
در مقالة « نغمة ني مولانا و شمس تبريزي » معتقد است كه ني خود مولاناست كه در فراق شمس مي نالد ، و در مقابل اين مرشد و محبوب روحاني همچون يك ني تلقي كرده كه خود يك ساز خاموش بيش نيست و آهنگ دلاويز شكايت آميزي كه از آن مي تراود در حقيقت انعكاس درد و انديشة آن كسي است كه در وي مي دمد و آن را به صدا در مي آورد . مي خواهد با طرح شكايت ني نه فقط شور و شوق غريبانة روح خود را جهت منزلگاه الهي ارواح ، بلكه در عين حال نيز شور و اشتياق نامحدود خود را نسبت به آن محبوب و مرشد روحاني گمشدة خويش ، شمس تبريزي اظهار نمايد .

ماهنامه اندیشه فرهنگی