روزی طوس به همراه گودرز و گیو و چندین سوار برای شکار به نخچیرگاه رفتند و شکارهای زیادی زدند . همینطور که طوس و گیو در جلو می تاختند چشمشان به زیبارویی افتاد با قدی چون سرو و رویی چون ماه .
طوس به او گفت : چه کسی تو را به این بیشه آورد؟دختر گفت: دیشب پدر مرا زد و من خانه را رها کردم چون او می خواست سر از تنم جدا کند .طوس از نژادش پرسید و دختر پاسخ داد : من از خویشان گرسیوز هستم و نژادم به شاه فریدون می رسد .طوس و گیو هر دو از او خوششان آمده بود . طوس گفت : من بودم که اول او را یافتم و با سرعت به سمت او آمدم اما گیو می گفت: نه من اول رسیدم. خلاصه کارشان به دعوا کشید و برای داوری نزد کاووس شاه رفتند اما وقتی کاووس دخترک را دید دلش به سوی او پرکشید پس به آن دو گفت : من کارتان را آسان می کنم این آهویی که شکار کردید شایسته من است .بدینسان شاه با او ازدواج کرد بعد از گذشت نه ماه او پسر زیبایی به دنیا آورد و کاووس نام او را سیاوخش نهاد .ستاره شناسان طالع او را آشفته دیدند . کاووس آشفته شد و به خدا پناه برد و تصمیم گرفت او را برای پرورش یافتن نزد رستم بسپارد . پس رستم او را به زابلستان برد و بزرگ کرد و آئین رزم و پادشاهی و هنرهای دیگر را به او آموخت تا کارش به جایی رسید که شیر را به بند می آورد . پس روزی به رستم گفت: من دیگر باید به نزد پدرم بروم . رستم و وبلاگ سیاوش کلمه به سوی پایتخت رفتند و کاووس شاه از آنان استقبال کرد و جشنی برپاشد. بعد از مدتی مادر وبلاگ سیاوش کلمه مرد و او را درد و حسرتی بسیار فراگرفت و به عزا نشست.روزی کاووس با پسرش نشسته بود که سودابه وارد شد و وبلاگ سیاوش کلمه را دید و دیدن همان و عاشق شدن همان .پس کسی را نزد وبلاگ سیاوش کلمه فرستاد که پنهانی از او بخواهد که به شبستان برود . وبلاگ سیاوش کلمه آشفته شد و پاسخ داد: به او بگو من مرد شبستان نیستم و کلک و حیله در کارم نیست . روز بعد سودابه نزد شاه رفت و به او کفت : بهتر است که پسرت را به شبستان بفرستی تا از بین دختران کسی را انتخاب کند .شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد.سیاوش ابتدا کراهت داشت ولی پس از اصرار زیاد پدرش مجبور شد بپذیرد . کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربد بود شاه او را فراخواند و گفت : فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر روز بعد سیاوش به شبستان رفت و زیبارویان به استقبالش آمدند و سودابه او را غرق بوسه کرد اما سیاوش با کراهت از نزد او گذشت و به سوی خواهرانش رفت و پس از مدتی آنجا را ترک کرد . شبانگاه شاه به شبستان رفت و نظر سودابه را پرسید و او گفت اگر شاه بخواهد می توانیم از دختران من یا کی آرش یا کی پشین انتخاب نموده و به عقدش درآوریم. شاه پذیرفت و با سیاوش صحبت کرد و از او خواست تا کسی را انتخاب کند.سیاوش روز بعد به شبستان رفت و سودابه زیبارویان را به او نشان داد و گفت که هرکدام را می پسندیانتخاب کن .سیاوش به فکر فرورفت و با خود گفت : من نباید زنم را از دشمنان انتخاب کنم . من ماجرای شاه هاماوران را از بزرگان شنیده ام و سودابه هم که دختر اوست خوبی مرا نمی خواهد پس سکوت کرد.
سودابه گفت : عجیب نیست که تو پاسخی نمی دهی چون این ماهرویان که در کنار خورشیدی چون من ایستاده اند زیباییشان به چشم نمی آید پس بیا تا با هم پیمان ببندیم پس سر او را در بر گرفت و بوسید . سیاوش شرمگین شد و با خود گفت : خداوندا مرا از بد دور بدار من نمی خواهم با پدرم بی وفایی کنم و اسیر اهریمن شوم اما اگر به او جواب سردی بدهم خشمگین می شود و نزد شاه از من بدگویی می کند . پس به آرامی به سودابه گفت: تو همتایی نداری و شایسته کسی جز شاه نیستی اکنون برای من دخترت کافی است تو سرور بانوان و جای مادر من هستی.وقتی کاووس به شبستان رفت سودابه مژده داد که سیاوش دختر مرا پسندید و شاه هم شاد شد . روز دیگر سودابه پس از آراستن خود سیاوش را نزد خود فراخواند و گفت: شاه گنج زیادی به تو داده است و من هم دخترم را به تو می دهم .حالا چه بهانه ای داری ؟ من از عشق تو می میرم هفت سال است که غم عشق تو بر دلم نشسته است پس مرا شاد کن و به میل من رفتار کن و اگر چنین نکنی تو را نزد شاه مفتضح می کنم.سیاوش گفت : مباد که من دینم را فدای دلم کنم و به پدرم جفا نمایم.سودابه به او آویخت که من راز دلم را به تو گفتم و تو می خواهی مرا رسوا کنی پس جامه اش را درید و فریاد کشید . در کاخ غلغله شد و به شاه خبر رسید کاووس به شبستان رفت و سودابه گریان شروع به بدگویی و تهمت زدن به سیاوش کرد . شاه عصبانی شد و گفت :باید سر از تن سیاوش جدا کرد . همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه انکار می کرد و می گفت : او به من نظر بد داشته و لباسم را درید .کاووس با خود گفت : نباید شتاب کنم پس برو بالای سیاوش را بویید اما بوی می و مشکی که از سودابه می آمد در سیاوش نبودپس به سودابه بدگمان شد و پیش خود گفت : باید او را با شمشیر بکشم اما اولا ترسید که در هاماوران شورش شود و ثانیا به یادش آمد که وقتی او اسیر شاه هاماوران بود سودابه هم در کنارش اسارت را پذیرفت و سوم اینکه شاه به شدت سودابه را دوست داشت و چهارم آنکه کودکان کوچکی از او داشت . پس به سیاوش گفت : با کسی در این مورد چیزی مگو . وقتی سودابه فهمید که در برابر شاه خوار و ذلیل شده است به فکر چاره افتاد . زنی در پرده سرا داشت که پر از مکر و افسون بود و در آن هنگام نیز بچه ای از اهریمن در شکم داشت.سودابه به او گفت : دارویی بخور و بچه ات را بینداز تا من به کاووس بگویم این بچه از من بوده است .زن پذیرفت و دارویی خورد و دو بچه از او افتاد. سودابه طشتی را که بچه ها در آن بودند را آورد و خروشید و ناله کرد وقتی کاووس شنید غمگین شد . ماهنامه اندیشه فرهنگی...
ما را در سایت ماهنامه اندیشه فرهنگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:03